خاطره ی ثبت نام در تربیت معلم

به نام خدا بنده قبولی سال۶۸تربیت معلم رشته اموزش ابتدایی بودم اما درخرداد وشهریوران سال نتونستم دیپلم بگیرم ودردی ماه همان سال دیپلم گرفتم وبه این جهت نتونستم درتربیت معلم ثبت نام کنم .درتیرماه  سال ۶۹به خدمت سربازی رفتم .مارا به قصر فیروزه ی تهران که مال نیروی هوایی بود اعزام کردند ومشغول اموزش نظامی شدیم .به ما اعلام کردند که هرکه می خواهد درسواد اموزی سربازان بی سواد داوطلب شود باید اموزش های لازم را جهت تدریس ببینددرحدود ۲۵نفر بودیم که اعلام امادگی کردیم و مشغول گذراندن دوره ی تدریس شدیم .درست زمانیکه دوره ی فراگیری  فنون تدریس به پایان می رسید وقت ثبت دانشگاهها ومراکز تربیت معلم فرا رسید و به اتفاق بعضی ازدوستان جهت ثبت نام دوروز مرخصی گرفتم وبه تبریز امدم ولی دراداره کل اموزش وپرورش اعلام نمودند:" که ابتدا قبولین سال جاری که ۶۹ بود ثبت نام می کنیم وشما ده روزدیگه مراجعه کنید".من برای اینکه بتونم بعد از ده مرخصی  بگیرم  بلا فاصله به پادگان برگشتم وازیک روز مرخصی استفاده کردم .فردای ان روز متوجه شدم بین سرگردموسوی وسرهنگ چمنی برسر مرخصی بنده اختلاف ایجاد شده واین را یکی ازسربازان به من گفت. پس از اتمام مراسم صبحگاهی سرگرد موسوی مرادید وگفت" ثبت نام کردی"گفتم نه گفت چرا؟گفتم اعلام نمودند که بعداز ده روز بیایید اومرا نزدیک سرهنگ برد وگفت:"ببینید جناب سرهنگ ایشون که پسرخاله ی من نیست دوروز بهش مرخصی دادم ولی یک روزش استفاده کرده وچون فعلاثبت نام نکرده اند برگشته"سرهنگ از من پرسید ومن ماجرا رابه او تعریف کردم .رو به من کرد وگفت:"پسرم نامت درروزنامه امده "گفتم جناب سرهنگ من قبولی پارسالم گفت:" تا روزنامه نیاری من بهت مرخصی نمی دم "ومن ناراحت وغمگین دفتر سرهنگ را ترک کردم و درفکر پیدا کردن راهی بودم دوروز بعد سرگرد که اد م مهربانی بود به من گفت:" ناراحت نباش یه سروان هستش که همشهری شماست وسرهنگ حرف اورا زمین نمی اندازد اوراببین و مجرا رابه او بگو" من هم بعد از دیدن سروان کل جریان را برای او تعریف کردم واوگفت:" نگران نباش من درستش می کنم "واز من تاریخ مرخصی را پرسید وگفت:" خیالت راحت باشد" بعدازدوروز که جهت اطلاع پیش اورفتم واورادیدم گفت حل شد فردا به پیش سرهنگ برو . بنده فردای همون روز که سه شنبه بود به نزد سرهنگ رفتم رو کرد به من وگفت:" سروان رااز کجا پیدا کردی "و من گفتم تصادفی گفت:" به خدا قسم اگه کس دیگه ای غیر ازاو درخواست می کرد قبول نمی کردم"  .این راهم بگویم  که من مرخصی را برای روزهای شنبه ویکشنبه می خواستم وکسانی که درانجا خدمت کرده اند می دونند که پادگان ظهر چهارشنبه تعطیل می شد وسرهنگ که به من دوروز مرخصی داده بود یکی از سرباران ارشد را فراخوند وبهش گفت:" بااین سرباز در پادگان می مانی واورا جمعه شب می گذاری از پادگان برود" وبه من گفت :" وای به حالت نیم سا عت تاخیر کنی "    ومن گفتم چشم .شب جمه سواراتوبوس شدم ونزدیکی های صبح به شهرمان میانه رسیدم بلافاصله شناسنامه و گواهی قبولی سال چهارم رابرداشتم وبسوی تبریز رفتم وساعت هشت صبح به تبریز رسیدم چشمتان روزبد نبیند دیدم درحدود ۳۰۰الی۴۰۰نفر ازکلیه رشته ها توصف هستند  وحدود یک ساعتی صبر کردم دیدم که با این حساب تادوروزدیگه باید صبر کنم وماجرای مرخصی که تعریف کردم. دنبال راهی بودم که خودم را به اولای صف برسونم  بعد با این بهانه که دوستم جلو صف . صف رارها کردم  وبه جلو رفتم تاحدود ۴۰الی۵۰ نفری صف رسیدم ومی خواستم خودم را داخل صف جا بزنم که نگذاشتندونزدیک بود که دعوا راه بیفتد بعد ماجرارا خلاصه به انها گفتم ودیگه پذیرفتند وحرف نزدندبا این تفاصیل ظهر نوبت من رسید ونامه ی مرا نوشتند وقرار شد پس از امضا ومهر به تربیت معلم ببرم ونامه تا مراحل اداری را               طی کند وقت اداری به پایان رسید .فردای ان روز صبح اول وقت به اداره رفتم ونامه را گرفتم ومرا به تربیت معلم شهید موسی کلانتری مرند معرفی کرده بودند فوری خودم رابه مرند رساندم ساعت حدود۱۰بود وبه صف ایستادم که ثبت نام کنم خوشبختانه صف انجا زیاد نبود وفوری نوبتم رسید وقتی که مدارک خواستند به جز شناسنامه و گواهی چهارم ونامه اداره ی کل چیز دیگری نداشتم ومسئول ثبت نام گفت مدارکت تکمیل نیست ومن نمی تونم ثبت نام کنم برو با رئیس صحبت کن دراین هنگام ازشانس من از اداره ی کل برای بازدید امدند  ومی خواستم بارئیس صحبت کنم چون سرش شلوغ بود به من گفت برو ثبت نام کن ومن فکردم که اصلا صحبت های مرا نشنید وهمین طوری گفت  ومن به پیش مسئول ثبت نام امدم وگفتم که از نظر رئیس اشکالی نداردواو با همان مدارک ناقص مرا ثبت نام کرد ومن به تبریز برگشتم واخرهای وقت اداری موفق شدم نامه ی  تسویه رابگیرم .باورکنیدچند دقیقه ای از ساعت ۷صبح دوشنبه نگذشته بودکه سرهنگ مرا صدا زد ومدرک مرا  خواست وگفت شانس اوردی که

زود امدی.والسلام

 

معرفی  مختصر خود

  به نام خدا می خوام دراولین وبلاگم خودم رامعرفی نمایم .بنده درمردادماه سال ۱۳۴۹درروستای گلنگدر ازتوابع شهرستان میانه به دنیا امدم وخانواده ام از نظرمالی وضع مناسبی نداشت ومن باید ضمن درس خواندن دردوره ی راهنمایی و دبیرستان برای کمک به خانواده کارهم می کردم .می تونم بگم   که این از سخت ترین دوران زندگیم بود ویاداوری این روزها هنوز هم عذابم می دهد .اضافه می کنم شهر میانه که من دران ساکن هستم از شهرهای استان اذربایجان شرقی که زمانی دروازه استان بود هستم وبدلیل احداث اتوبان  که از پنجاه کیلو متری  شهر می گذرددیگه دروازه استان نیست.شهرما همچون زمین فوتبالی است که شهرمیدان فوتبال و رشته کوههای قافلانکوه وبزگوش سکوهای تماشا گران است واز هرطرف که بخوای از شهر خارج بشی باید سربالایی طی کنی وشهر  درست در پست ترین نقطه ی جغرافیایی شهرستان واقع شده است .از این ها که بگذریم بنده اکنون بیست سال است که مشغول تدریس درمدارس ابتدایی منطقه کندوان ازتوابع شهرستان میانه می باشم  وازاین جهت خداراشاکرم دارای سه فرزند دختر و همسر مهربان فرهنگی هستم .درضمن درحال حاظر ضمن تدریس در دانشگاه پیام نور میانه مشغول تحصیل در رشته ادبیات فارسی می باشم .بنده تاحدودی مطالعه  می کنم ولی تا کنون مطلبی ننوشته ام واگر نقایصی در نوشته هایم می بینید به همین دلیل می باشد .اگر خدا عنایت فرمایدمی خوام ابتدا خاطرات خودرا منتشر نموده سپس درمسایل گوناگون واردشوم.امیدوارم با نظرات سازنده خود کمکم کنین