حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارساازبوستان سعدی

 

شنیدستم که از راویان کلام

که در عهد عیسی علیه‌السلام

یکی زندگانی تلف کرده بود

به جهل و ضلالت سر آورده بود

دلیری سیه نامه‌ای سخت دل

ز ناپاکی ابلیس در وی خجل

بسر برده ایام، بی حاصلی

نیاسوده تا بوده از وی دلی

سرش خالی از عقل و پر ز احتشام

شکم فربه از لقمه‌های حرام

به ناراستی دامن آلوده‌ای

به ناداشتی دوده اندوده‌ای

به پایی چو بینندگان راست رو

نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

چو سال بد از وی خلایق نفور

نمایان به هم چون مه نو ز دور

هوی و هوس خرمنش سوخته

جوی نیک نامی نیندوخته

سیه نامه چندان تنعم براند

که در نامه جای نبشتن نماند

گنهکار و خودرای و شهوت پرست

بغفلت شب و روز مخمور و مست

شنیدم که عیسی درآمد ز دشت

به مقصوره عابدی برگذشت

بزیر آمد از غرفه خلوت نشین

به پایش در افتاد سر بر زمین

گنهکار برگشته اختر ز دور

چو پروانه حیران در ایشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار

چو درویش در دست سرمایه‌دار

خجل زیر لب عذرخواهان به سوز

ز شبهای در غفلت آورده روز

سرشک غم از دیده باران چو میغ

که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!

برانداختم نقد عمر عزیز

به دست از نکویی نیاورده چیز

چو من زنده هرگز مبادا کسی

که مرگش به از زندگانی بسی

برست آن که در عهد طفلی بمرد

که پیرانه سر شرمساری نبرد

گناهم ببخش ای جهان آفرین

که گر با من آید فبس القرین

در این گوشه نالان گنهکار پیر

که فریاد حالم رس ای دستگیر

نگون مانده از شرمساری سرش

روان آب حسرت به شیب و برش

وز آن نیمه عابد سری پر غرور

ترش کرده با فاسق ابرو ز دور

که این مدبر اندر پی ماچراست؟

نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن به آتش در افتاده‌ای

به باد هوی عمر بر داده‌ای

چه خیر آمد از نفس تر دامنش

که صحبت بود با مسیح و منش؟

چه بودی که زحمت ببردی ز پیش

به دوزخ برفتی پس کار خویش

همی رنجم از طلعت ناخوشش

مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن

خدایا تو با او مکن حشر من

در این بود و وحی از جلیل الصفات

درآمد به عیسی علیه‌الصلوة

که گر عالم است این و گر وی جهول

مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ایام برگشته روز

بنالید بر من بزاری و سوز

به بیچارگی هر که آمد برم

نیندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وی عملهای زشت

به انعام خویش آرمش در بهشت

وگر عار دارد عبادت پرست

که در خلد با وی بود هم نشست

بگو ننگ از او در قیامت مدار

که آن را به جنت برند این به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد

گر این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی

که بیچارگی به ز کبر و منی

کرا جامه پاک است و سیرت پلید

در دوزخش را نباید کلید

بر این آستان عجز و مسکینیت

به از طاعت و خویشتن بینیت

چو خود را ز نیکان شمردی بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری بدر برد گوی

پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست

که پنداشت چون پسته مغزی در اوست

از این نوع طاعت نیاید بکار

برو عذر تقصیر طاعت بیار

چه رند پریشان شوریده بخت

چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا

ولیکن میفزای بر مصطفی

نخورد از عبادت بر آن بی خرد

که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از علاقلان یادگار

ز سعدی همین یک سخن یاددار

گنهکار اندیشناک از خدای

به از پارسای عبادت نمای

 

حکایتی ازسعدی "ازباب قناعت"

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم .

انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای گفتم.

 

آن شنیدستی که دراقصای غور               بارسالاری بیفتادازستور

گفت چشم تنگ دنیادوست را                 یاقناعت پرکندیاخاک گور

غزلی ازخواجوی کرمانی

این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده‌ئی

مرحبا کارام جان مرغ زار آورده‌ئی

بهر جان بیقرار آدم خاکی نهاد

نکتهی از روضهٔ دارالقرار آورده‌ئی

وقت خوش بادت که وقت دوستان خوش کرده‌ئی

تا ز طرف بوستان بوی بهار آورده‌ئی

سرو ما را چون کشیدی در بر آخر راست گوی

کز وصالش شاخ شادی را ببار آورده‌ئی

عقل را از بوی می مست و خراب افکنده‌ئی

چون حدیثی از لب میگون یار آورده‌ئی

یک نفس تار سر زلفش ز هم بگشوده‌ئی

وز معانی این همه مشک تتار آورده‌ئی

در چنین وقتی که خواجو در خمار افتاده است

جان فدا بادت که جامی خوشگوار آورده‌ئی

غزلی ازوحشی بافقی "قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست"

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست

مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما

حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند

آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

آتش سردی که بگدازد درون سنگ را

هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند

عقل کی منصوبهٔ این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از بادهٔ عشقست سد دریای زهر

هر که یک پیمانهٔ زین می‌خورد، می‌داند که چیست

وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم

علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

 

حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل ازبوستان سعدی

یکی پنجهٔ آهنین راست کرد

که با شیر زورآوری خواست کرد

چو شیرش به سرپنجه در خود کشید

دگر زور در پنجه در خود ندید

یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟

به سرپنجه آهنینش بزن

شنیدم که مسکین در آن زیر گفت

نشاید بدین پنجه با شیر گفت

چو بر عقل دانا شود عشق چیر

همان پنجه آهنین است و شیر

تو در پنجه شیر مرد اوژنی

چه سودت کند پنجهٔ آهنی؟

چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی

 که در دست چوگان اسیرست گوی

 

خسبی:خوابی

اوژنی:افکنی