تفسیر دیوان حافظ جلسه سوم غزل شماره 2


غزل شماره دو
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

معانی لغات غزل (2)
صلاح کار: درستی کار، درست کردار، نیکوکار، مصلحت اندیش.
خراب: ویران، بی خود از شراب، سیاه مست، تباه و در اینجا مخفّف خراب کار است.
صومعه: عبادتگاه ترسایان و مجازاً عبادتگاه اهل اسلام و خانقاه و مقصود حافظ همان خانقاه است.
خِرقَه: جامه جلو بسته با آستر از پوست که از راه سر می پوشند و بیرون می آورند.
سالوس: مردم چرب زبان و فریب دهنده و مکّار، شیّاد، خُدعه کار.
خرقه سالوس: خرقه ای که صوفیان ظاهری به منظور ریاکاری بر تن کنند.
دِیر: خانه قلعه مانند که راهبان در آن عبادت کنند و از مرکز شهر و آبادی به دور است.
دِیرِ مُغان: کنایتاً به میخانه اشاره دارد.
رِند: مردم زیرک و محیل.
رِندی: چون رندان بودن، زیرکی و نیرنگ سازی.
تقوی: پرهیزکاری.
سَماع: شنیدن و گوش فرا داشتن.
کُحل: سُرمه کشیدن چشم، سُرمه.
جناب: درگاه، آستان، دَرِ حیات خانه.
کِرِشمَه: ناز و غَمزه، عِشوَه.
عِتاب: خشم توأم با ناز و اَدا، قهر توأم با ملامت.

معنی وتفسیر غزل
صلاح کار کجا من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجا تا به کجا؟

می‌گوید مصلحت اندیشی در کارهای زندگی نیاز به حزم و دوراندیشی دارد و من که رند و بی پروا هستم، از صلاح اندیشی به دورم. میان روش زندگی من با مصلحت اندیشی فاصله بسیار است.
صلاح کار یعنی این که رفتار وکردار کسی با آداب ظاهری دین واخلاق هماهنگ باشد .من رند مست وخراب، کاری باصلاح وتقوای مدعیان ندارم

دلم زصومعه بگرفت وخرقه سالوس
کجاست دیر مغان ؟وشراب ناب کجا؟

درغزل هایی که حافظ با زاهد وصوفی روبه روست ،خانقاه وصومعه وخرقه ودلق هم نشانه پارسایی نیست درمقابله با این صومعه وخرقه سالوس،شراب حکایت ازراستی و بی ریایی دارد درغزل های حافظ می ومی خوارگی سلاح مقابله با ریا وفریب است.خلاصه این که من از مدعیان صلاح وتقوی واز خرقه سالوس آنها بیزارم ومی خواهم به عالم رندان وآزادگان بپیوندم.
صومعه: در اصل عبادتگاه عیسویان است که در بالای کوه و تپه واقع شده باشد. معادل دیر؛ و سپس در ادبیات فارسی در معنی خانقاه آمده است و در بیت مراد همین معنی اخیر است. برای خود کلمه دیر نیز چنین خلط و اشتباهی پیش آمده است. چنانکه غالباً به عنوان معبد زردشتیان به صورت دیر مغان می‌آید، حال آنکه دیر اصلاً معبد نصاری است.

چه نسبت است به رندی صلاح وتقوی را؟
سماع وعظ کجا؟نغمه رباب کجا؟

دراین بیت هم حافظ ازریا کاری می نالد ومعتقداست که گوش دادن به ساز وموسیقی از شنیدن موعظه کسی که خود به آن اعتقاد ندارد بهتر است.
مشکلی دارم زدانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

زروی دوست،دل دشمنان چه دریابد؟
چراغ مرده کجا؟شمع آفتاب کجا؟

دوست یعنی معشوق یا یکی از رندان و آزادگان. دشمنان همان مدعیان صلاح وتقوی که جلوه های معشوق یا پاکدلی رندان را درنمی یابند وهمان ها رابه چراغ مرده یعنی خاموش ومنظور حافظ درک محدود همان مدعیان است وشمع آفتاب همان کسانی که عشق ورندی را می فهمند واین گونه درک باهم خیلی فرق دارد.

چو کحل بینش ماخاک آستان شماست
کجا رویم؟بفرما،از این جناب کجا؟

این بیت طنز آمیز است به مدعیان می گوید: ما چنان به شما معتقدیم که خاک درگاه شمارا چون سرمه به چشم می کشیم وبه هدایت شما نیاز داریم اما شما نمی توانید راه درستی پیش پای ما بگذارید.

بشد که یاد خوشش باد،روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت ؟وآن عتاب کجا؟

از دست رفت یادش به خیر روزگار وصال با آن ناز و غمزه ها وآن قهرها واداها
حافظ از روزگاری که معشوق را می دیده واوگاه کرشمه ای داشته و دل می برده حافظ می گویدعتاب معشوق از فراق بهتر است.

قرار وخواب ز حافظ طمع مدار ای دوست!
قرار چیست؟صبوری کدام ؟وخواب کجا؟

دراین بیت بی تابی عاشق به اوج می رسد ودیگر از او انتظار صبر وقرار وخواب نباید داشت ومگر عاشقی جز این باید باشد


دوستان عزیز اگر غزل اول عارفانه بود این غزل را می توان از غزل های عاشقانه حافظ دانست.


مطالب این برنامه تمام شد منتظر نظرات دوستان هستیم.

تفسیر دیوان حافظ جلسه دوم

قبل از هرچیزشهادت مولای متقیان را تسلیت عرض می کنم.
اگه خاطر دوستان باشد تا بیت زیر بررسی شد

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
اگر اجازه فرمایید درباره پیرمغان که ازاصطلاحات کلیدی حافظ است کمی بیشتر صحبت کنیم.
کلمه پیر از اصل اوستائی Paro و Parya و به معنی پیشین است. در لغت فارسی، این کلمه به معنای سالخورده، کلان سال، مسن و معمّر و شیخ، در مقابل کلمه جوان و برناست. پیر را به معنای سپیدموی نیز دانسته اند.
اما پیر در اصطلاح صوفیان، به معنی پیشوا و رهبری است که سالک بی مدد آن به حق واصل نمی شود و الفاظ قطب و شیخ و مراد و ولی و غوث نزد صوفیه به همین معنی استعمال شده است.
پیر، سالک راه یافته و به مقصد رسیده ایست که مراحل سیر و سلوک عرفانی و تزکیه و تهذیب را گذرانده و آئینه دلش از همه زنگارهای ناخالصی زدوده شده و به مقامی رسیده است که باید سالکان در راه و نوسفر را در طریق معرفت حق رهبری و ارشاد کند و چون بی خبر از «راه و رسم منزلها»ی پرخطر سیر و سلوک نیست، باید که مرید، مطیع دستورات او باشد و هر آنچه را که او می گوید آویزه گوش قرار دهد و آن را به جان بنیوشد و بدان عمل کند. زیرا که بدون چنین هدایتی، سالک و مرید ره به مأمنی نخواهد برد و همانگونه که حافظ می گوید بدون دلیل راه، نمی توان در کوی عشق گام نهاد:
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم                     که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

پیر مغان کیست؟ پیر مغان، مرشد و رهبری است که خود سالک راه عشق بوده و اینک به مقصود رسیده است و بنابراین از تمامی پیچ و خمها و فراز و نشیبهای طریقت آگاه است و «راه و رسم منزلها» را نیک می داند. به همین جهت مرید باید دستورات او را بی هیچ شک و تردیدی اجرا کند. حتی اگر بگوید: سجاده را- که دارای جنبه تقدس و پاکی است- با شراب رنگین کن!
در حالیکه شراب از مسکرات است و از محرمات شرعی:
به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته و به سوی پیر مغان روی آورده و دیر مغان را اقامتگاه خود ساخته است. او علت این امر- یعنی روی آوردن به پیر مغان را- خلف وعده شیخ و زاهد نسبت به گفته هایشان قلمداد می کند:
مرید پیر مغانم، ز من مرنج ای شیخ                     چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد
اما پیر مغان برخلاف رفتار ناشایسته سالکان، نه تنها مقابله به مثل نمی کند، نه تنها آزرده و رنجور نمی شود- زیرا که در طریقت او رنجیدن کافریست. بلکه از روی کرم و بزرگواری به اعمال و رفتار سالکان ناسالک به چشم نیکی می نگرد و این نیز البته خود شگفت انگیز است:

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان                  هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

(برگرفته ازسایت تبیان)
اما تفسیربیت
هرگاه پیر و سالک راه حقّ به تو امر کند که سجّاده نمازت را به شراب بیالای، امر او را اطاعت کن زیرا او به پیچ و خمهای راه وصول به حقّ آگاهی دارد.
استعلامی معتقد است که سالک در این بیت مرید ورهرو نیست بلکه همان پیر مغان وانسان کامل است.
درنظرعارفان ومتصوفه سالک ومرید باید مثل مرده باشد در دست مرده شور، پیر هرچه گفت بی درنگ باید انجام دهد وچیزی نپرسد.
اگه درمصرع دوم سالک به معنی مرید ورهرو باشد بهتراست که به جای" سالک بی خبر" نبود سالک باخبر" نبود باشد چراکه سالک از راه ورسم منزلها خبر ندارد وبه خاطر آن به پیر وراهنما نیاز دارد.


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
در این شب تاریک و در میان گردابی هولناک و ترس از امواج، آنها که این راه را سپری کرده و در کنار ساحل در حال آسایشند از حال ما بی خبرند.(دکترجلالیان)
این به نظر درست نیست چون کسی که خود مراحل عشق راسپری کرده به مشکلات واقف است دراینجا هم اشاره به مشکلات راه عشق می کند ومعتقداست سبکباران کسانی هستند که ایمان واعتقادی دارند ولی از حال عاشقان ومشکلات پیش روی آنها خبر ندارند.


همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

خودکامی یعنی به فکر خود بودن پس کسی که به فکر آسایش وراحتی خود باشد نمی تواند عاشق شود واگر ادعای عاشقی کند رسوا می شودمثل کسی که اسراراوبرسرزبانها بیفتد واز راز او محفل ها سازند.
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

حضور درکلام عارفان یعنی این که دل مرد حق همواره متوجه حق باشد غیبت از حق وفراموشی او کار خودکامان است پس هرگاه به آن که دوست می داری رسیدی ،دنیارا رها کن وآسان بگیر .وجود آن محبوب ازل وابد تو را بس.
غزل اول تمام شد.

از غزل دوم کلمه "رند "را که یکی دیگر از واژه های کلیدی حافظ است توضیح می دهم وان شالله تفسیر غزل دوم را به هفته آینده موکول می کنم.
رند، واژه‌ای فارسی است به معنای زیرک، حیله‌گر، منکر، بی‌قید و لاابالی، بی‌سر و پا و آن که پایبند آداب و رسوم عمومی و اجتماعی نباشد و مصلحت‌اندیشی را انکار کند و هرچه پیش بیاید انجام دهد و بگوید. در اصطلاح تصوف، کسی است که ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سالم باشد و نیز، دوستدار ذاتی که از التفات به غیر خدا آزاد گشته است، به تمامی گرفتار او شده، جز او کسی را نشناسد و جز او نبیند و نیندیشد. او کسی است که تمام رسوم ظاهری و قید و بندهای معمول را رها کرده و محو حقیقت شده باشد، اسرار حقیقت را دریافته و شریعت و طریقت را طی کرده باشد و به عبارت دیگر، به هیچ قیدی جز خدا مقید نباشد. واژۀ رند در تاریخچۀ خود سه مرحله را پشت سر گذاشته است.
در مرحلۀ نخست، این واژه معنایی منفی دارد.
در مرحلۀ دوم، در متون عرفانی (به ویژه شعر) شخصیتی مطلوب دارد و برخی از خصوصیات ناپسندِ وی، مثل باده‌پرستی و لاابالی‌گری، مظهر وارستگی و سرمستی و رهایی از بندِ تعلقات می‌شود و این فحوای مثبت در شعر حافظ به اوج شکوفایی خود می‌رسد، به گونه‌ای که رند و رندی از واژه‌های نهادین شعر او به شمار می‌آید.
در مرحلۀ سوم، رند دوباره معنایی منفی می‌یابد، چنان که امروزه در ایران رند به آدمی فرصت‌طلب گفته می‌شود که جز به سود خود و زیان دیگران به چیز دیگری نمی‌اندیشد و ترکیباتی از آن نیز، مانند کهنه‌رند و مردِ رند و خرمرد رند، کاربرد دارد.
شماری از ترکیباتی که با واژۀ رند در شعر فارسی به کار رفته، چنین است: رند اوباش، رند بازاری، رند بی‌سر و پا، رند پارسا، رند جامه‌سوز، رند جرعه‌نوش، رند خداشناس، رند خرابات، رند ره‌نشین، رند صاحبدل، رند قلندر، رند لاابالی، رند لوند، رند مفلس قلاش و رند میکده.


● رندی حضرت حافظ
دکتر تقی پورنامداریان در گمشده لب دریا پیرامون رندی حافظ می‌آورد:
"رند، چهرۀ محبوب دیگری است که آن هم تصویر «منِ» شعری حافظ است. رند نیز نقطۀ مقابل صوفی و شیخ و زاهد و مفتی و محتسب است و در کنار پیرمغان و حافظ. اگر پیر مغان اغلب چهرۀ حکیمانه و متفکر حافظ را می‌نماید، رند بیشتر چهرۀ عامی نما و پرخاشجویانه و گستاخانه و شیدا و شیفته گونۀ او را نشان می‌دهد به همین سبب رند شعر حافظ، رند بازاری که خود مظهر طمعکاری و ریا و تظاهر است، نیست، بلکه رند مدرسی و روشنفکر است.
به عبارت دیگر اگر «منِ» شاعرانۀ حافظ نمایندۀ انسان طبیعیِ مقیم در عالم برزخی و مقام عدل انسانی است، پیر مغان چهرۀ معمولاً معقول و روحانی و رند چهرۀ محسوس و نفسانی اوست. این هر سه بر خلاف گروه مقابل مهم‌ترین صفتشان آن است که نه ادعای تدین و تقدس و بی‌اعتنایی به دنیا و تعلقات دنیوی دارند و نه از طریق لباس خاص یا انتساب به دسته و گروهی تظاهر به صلح و پاکی و وارستگی می‌کنند. اینان بی آن که مثل ملامتیه برای بد نام کردن خود پیش خلق در کارهای گناه آلود و خلاف عادت افراط کنند، آن چه گروه نخست به ظاهر منع می‌کنند تا پیش خلق نیک بنمایند، انجام می‌دهند و موجه می‌شمارند. این شیوۀ رفتار ـ که البته در عالم شعر حافظ وجود دارد و نه در عالم واقع ـ بر خلاف شیوۀ ملامتیه چندان افراط‌آمیز نیست که خود به قول صاحب کشف المحجوب از جهت دیگر انگیزۀ جلب توجه خلق شود، بلکه صرفا به اقتضای طبیعت انسانی در حد اعتدال است.
صفای باطن آنان نیز ناشی از همین امر است. رند نیز مثل پیرمغان و مثل «منِ» شاعرانۀ حافظ، عاشق، نظرباز، شرابخوار و خراباتی است، اما در ضمن لاابالی‌تر و بی‌احتیاط‌تر، به طوری که نه نسبتی با صلاح و تقوی دارد، نه اعتنایی به مصلحت بینی و سود و زیان. به همین سبب بدنام و نامه سیاه و بی‌سامان و بلاکش است. با این همه دارای صفات شایستۀ باطنی است: پاکباز، بی‌نیاز، بی‌حرص و دور از ریا و تظاهر. بارزترین صفت رند و پیر مغان و «منِ» حافظ دوری از ریاست. میخوارگی یا دم زدن از آن، سلاح ستیز آنان با ریاکاران است و برکنار داشتن خود از ریا و نیل به صفای دل" . (گمشده لب دریا)
دوستان گرانقدر خسته نباشید ان شالله هرهفته با یک غزل در خدمت شما بزرگواران خواهیم بود.

تفسیر دیوان حافظ


حافظ نیاز به معرفی ندارد اما برای ورود به بحث مختصری به معرفی حافظ می پردازم.

حافظ مشهورترین غزل سرای ایران دراوایل قرن هشتم هجری قمری متولد شد ودر اواخر این قرن درگذشت.

در اوضاع واحوال پریشان شیراز ودرخلال دست به دست شدن این شهر میان قدرت جویان عصر ،اوتوانست قرآن راحفظ کند وباتفسیر وتاویل آن عمیقا آشنا شود،موسیقی دانی خوش آواز گردد،بازبان وشعر وادب عربی انس یابد ،میراث شعر وادب واندیشه فارسی راعمیق وگسترده مطالعه کندوبادیگر علوم عصر،فقه و لغت وبلاغت وحکمت وعرفان ،کم وبیش آشنایی حاصل کند.

ذوق حساس وقریحه پرورده او،درک زیبایی ها وظرایف هنری عمیق رابراي او میسر کرد وتوانست با تسلطی که برزبان فارسی داشت شگفت انگیزترین جلوه های زیبایی در زبان را درصورت های بسیار متنوع باکمک ذوق متعالی خویش خلق کند ونقش زیبایی شناختی زبان رادرکنار نقش معنی رسانی آن به کمال تشخص بخشد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.
نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.
در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.


غزل شماره1
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


گردآورنده اشعار حافظ (محمد گلندام) که برای اولین بار غزلهای شاعر را از روی حروف الفبا مرتب کرده است شاید به سبب شهرت همه گیر این غزل و اشارات عرفانی که از ابیات آن مستفاد می شده و در نتیجه طرفدارانی داشته و اینکه حافظ از دست دشمنان و حاسدان و متولیان دروغین شریعت عمری را در معرض تهمت و کارشکنی و بالنتیجه در رنج و عذاب به سر می برده و ابیات این غزل تلویحاً تعبیراتی از کارنامه زندگانی پر دردسر خود او بوده است آن را در سر فصل غزلهای با حرف (الف) قرار داده وگرنه به علت حرف (ه) ماقبل (الف) موجود در کلمه قافیه می بایستی در پایان غزلهای حرف (الف) جای گیرد.


معانی لغات

السّاقی: سقّا، کسی که آب می آشاماند و در مجلس شراب: کسی که شراب می دهد و در اشعار حافظ بار کلمات یار، معشوق، جانان، همدم، حریف، محبوب را به عهده می گیرد و در اصطلاح عرفا به معنای معشوق ازلی است.

اَدِر: بگردان، به گردش درآور.
کأس: کاسه، قدح، پیاله یی که از شراب پُر باشد.
ناوِلها: ناولیها، بیاشامان (کاسه و قدح را به ما
عشق: محبّت مفرط، بسیار دوست داشتن و در اصطلاح عرفان جمیع کمالات را گویند که در یک ذات باشد.
نمود: نمایش داد، به نظر آمد.

نافه: کیسه و غلاف غدّه ای که در زیر شکم نوعی از آهوان نَرِ ختن از ولایت خَتا موجود است و مادّه مترشّحه آن که نتیجه پاره یی تغییرات در ماهیت خون است معطّر بوده و به نام مشک موسوم است.

صبا: نسیم ملایمی که در اوایل بهار و پاییز از جانب شمال شرقی می وزد.
طُرّه: نَرده چوبی که برای محافظت در جلو ایوان نصب می کنند و به صورت استوانه های باریک چوبی عمودی با فواصل مساوی است و کِنایتاً به موهایی که از ناحیه بالای پیشانی تا بالای ابرو در پیشانی شانه زده و در زیر ابرو به خط افقی به چینند، (پیش زلفی) گفته می شود.
تاب: چین و شکن، پیچش.
جَعد: به هم پیچیده، موی تاب دار.
تابِ جَعدِ مشکین: در اصطلاح عرفا به راه پرپیچ و خمی که سالک در پیش رو دارد گفته می شود.
منزل: جایگاه نزول مسافر در راه برای استراحت.
جانان:1- به معناي يار-معشوق-همدم-محبوب
2- استثنائا دراين بيت به معناي جمع جان و کنایتاً محبوبان، معشوقان، جانهایی دوست داشتنی است.
اَمنِ عیش: آسایش زندگانی، آسوده زیستن، در امن و امان زیستن.
جَرَس: زنگِ صداداری که به گردن حیوان پیش آهنگ قافله بسته می شد و زنگ صدادار بزرگی که مکاریها و قافله سالاران برای بیدار و سوار شدن مسافرین به صدا در می آوردند.
فریاد: صدای رسا و بلند برای کمک طلبیدن و یا آگاهی دادن.
مَحمِل ها: بارها، و در اینجا اشاره به کجاوه و پالکی و صندوقچه چوبی مکعبی سر بازی است که به دو طرف چارپایان بسته و مسافر در آن می نشسته است.
پیر مغان: پیر متصدّی آتش در آتشکده، پیر مِی فروش مُغ ها و مجوسی ها.
سالک: پوینده راه و رفتار و در اصطلاح عارفان به رونده راهی گفته می شود که به حق و حقیقت منتهی می شود.
هایل: هولناک، ترسناک.
خودکامی: خودکامگی، به کسی که در همه امور به میل و دلخواه خود عمل کرده و بی اعتنا به دستورات عقلی و تجربی باشد، گفته می شود.
حضور: مقابل غیبت، بودن در زمان معینی و در مکان معین و در اصطلاح عرفا بودن در پیشگاه مراد و آماده بودن ذهن در هر لحظه برای درک اسرار مطروحه و غیبت معنای نفی آن را افاده می کند و در اینجا کنایتاً به معنای آسایش و راحتی است.
مَتی: هرگاه، چون.
تَلق: ملاقات کنی.
مَن: کسی که.
تَهوی: آرزویش داری، دوست می داری.
دَع: وداع کن، ترک کن.
اَهمِل: واگذار کن، رها کن.


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
اجازه می خوام درمورد این بیت ومصرع اول بیشتر توضیح بدم.

دشمنی معاندین پس از ارتحال شاعر نیز ادامه داشت چنانکه بر سر دفن او و خواندن نماز بر پیکر مطهرش منازعه شد، گویی دست سرنوشت می خواست پایان کار او را همانند دفن فردوسی علیه الرّحمه درآورده تا برای آیندگان دلیلی باشد که بدانند چگونه قشریون پیش پابین در پی بریدن دستهایی که آخرالامر مجبور به بوسیدن آن شدند چه تلاشهای رذیلانه یی به خرج داده اند! اما امروزه کسی نام آنها و کسانی را که کتاب مثنوی شریف را با انبر (نه با دست) گرفته و در مزبله می انداختند نمی داند حال آنکه نام فردوسی و مولوی و حافظ گوش همه خاکیان و هوش تمام افلاکیان را پر و تسخیر کرده است. اجمالاً کار دشمنی پس از مرگ حافظ به جایی رسید که برای جلوگیری از اشاعه روزافزون اشعار او که به منزله خاری در چشم معاندین بود متوسّل به حیله تهمت و افترا شده چنین شایع کردند که این کتاب به جای آنکه در مقدّمه با نام خدا و نَعت حضرت ختمی مرتبت زینت یابد با تضمین بیتی از یزید بن معاویه شروع شده است.
مرحوم علامه قزوینی در این باره در شماره 5 و 6 مجله یادگار پس از درج نوشته (سودی) که برای اولین مرتبه در کتاب شرح حافظ خود به بیان این مطلب پرداخته، همچنین با ذکر شعر منسوب به اهلی شیرازی و کاتبی نیشابوری در تعریض بر حافظ در این باره، می نویسد: «این حکایت فوق العاده واهی و سخیف و عامیانه است و تقریباً به نحو قطع و یقین می توان گفت که به کلی مجعول و ساختگی است.» آنگاه نام بیش از سی جلد کتاب متون عربی و اسناد و مآخذ تاریخی عرب و دوازده کتاب تذکرده و سند اصیل را برشمرده و می نویسد که: «تمام این کتابها را زیر و رو کردم و مطلقاً و اصلاً به هیچ وجه مِنَ الوجوه از این دو بیت عربی منسوب به یزید در هیچ جا نشانه و اثری و خبری نیافتم.» و با دلیل متقن جَعلی بودن اشعار اهلی و کاتبی را نیز مدلّل می دارند و در خاتمه می نویسند: «من احتمال بسیار قوی می دهم که دو بیت مصنوعی منسوب به یزید:
انا المسموم ما عندی به تریاق ولاراقی
ادرکأساً و ناولها الا یا ایها الساقی

هم از حیث وزن و هم از حیث قافیه و هم از حیث مضامین و طرز ادا و هم بالاخره از حیث استعمال بعضی از عین همان تعبیرات و کلمات از روی غزل ملمّع سعدی در بدایع ساخته شده ...».
بعضی از ابیات غزل سعدی از قرار ذیل است:
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید کرد حسب الحال مشتاقی
قُم املأ و اَسقِنی کأساً و دَع مافیه مسموماً
اَما انتَ الّذی تسقی فعین السمّ تریاقی
که کلمات به کار گرفته شده در ابیات سعدی و بعضاً عین همان الفاظ و تعبیرات در بیت منسوب به یزید است. و ماحصل کلام آنکه حافظ از مضامین و تعبیرات غزل ملمّع سعدی متأثّر و بیت مشهور: الا یا ایّها السّاقی ... را سروده و به یزید نسبتی ندارد.


معنی عشق (لغت نامه دهخدا)
عشق . [ ع ِ ] (ع اِمص ) شگفت دوست به حسن محبوب ، یا درگذشتن ازحد در دوستی ، و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق ، یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب ، یا مرضی است وسواسی که میکشد مردم را بسوی خود جهت خلط، و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها. (منتهی الارب ). یامرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود، و گویند که آن مأخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است که آن را لبلاب وعشق پیچان گویند، چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند. (از غیاث اللغات ).دوستی مفرط و محبت تام ، و آن در روانشناسی یکی از عواطف است که مرکب میباشد از تمایلات جسمانی ، حس جمال ، حس اجتماعی ، تعجب ، عزت نفس و غیره . علاقه ٔ بسیار شدید و غالباً نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود، و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالباً جزو شهوات بشمار آید.
|| (اصطلاح تصوف و عرفان ) عشق به معبود حقیقی ،اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب وجوشی که سراسر وجود را فراگرفته بهمین مناسبت است . پس کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد. (فرهنگ فارسی معین ).جمعیت کمالات را گویند که در یک ذات باشد، و این جز حق را نبود. (آنندراج ). تعریف آن نزد اهل سلوک آن است که آنچه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشائی بدیگران ، و آنچه از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمل آن کنی . و عشق آخرین پایه ٔمحبت است و فرط محبت را عشق گویند. و گویند عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته میشود و بر اثر افروختگی آن آنچه جز دوست است سوخته گردد. و نیز گفته اند که عشق دریائی است پر از درد و رنج . دیگری گوید عشق سوزش و کشته شدن است ، اما بعد از شهادت با لطف ایزدی عاشق را زندگانی جاویدان نصیب گردد بطریقی که فنا و نیستی را در پیرامون او ره نباشد. و هم گفته اند عشق جنونی الهی است که بنیان خود را ویران سازد. و نیز گفته اند ثبات و استواری دل با معشوق باشد بلاواسطه . و گویند عشق مأخوذ است از عشقه ، و آن گیاهی است که بر تنه ٔ هر درختی که پیچد آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی ماند، پس عشق بر هر تنی که برآید جز محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و دل و روح را منور گرداند. و گویند در مقام عشق گاه باشد که عاشق از خود بیخود و بیخبر شود بنحوی که معشوق را در حال حضور نشناسد و جویای او باشد همچنانکه از مجنون لیلی حکایت کنند که روزی لیلی از جانب مجنون میگذشت ، خواست با مجنون صحبت کند، او را بخواند، مجنون چندان در فکر و یاد لیلی فرورفته بود که او را نشناخت و گفت عذر من بپذیر و دست از من بازدار که یادلیلی مرا از ذکر و اندیشه ٔ هر موجودی فارغ و به یادخویش مشغول داشته و مرا سخن گفتن با غیر نیست . و این مرتبه پایان مقامات وصول و قرب باشد. و در این مقام است که معروف و عارف متحد شوند و دوئی از میانه برخیزد و عاشق و معشوق یکی گردند، و جز عشق هیچ باقی نماند. پس عشق ذاتیست صِرف و خالص که تحت اسم و رسمی و لغت و وصفی داخل نشود. و در آغاز پیدایش عاشق را به وادی فنای محض کشاند بنحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد و ذات او را محو کند و در پایان امر نه عاشقی و نه معشوقی در کار باشد، و آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متصف شود، زمانی بصورت عاشق و زمانی بصورت معشوق درآید.


معنی بیت
آهای! ای ساقی! جام شراب را بِگردان و به من بیاشامان چرا که عشق، در ابتدا آسان جلوه کرد اما برای من مشکل هايی در پی داشت.
کسانی که قدم در راه عشق نگذاشته اند می پندارند که عشق آسان است درحالی که
"آواز دهل شنیدن از دور خوش است
حافظ در جای دیگر می فرماید:
هرشبنمی در این ره(راه عشق) صد بحر آتشین است
دردا که این معما شرح وبیان ندارد
حالا که در راه عشق سختی ها و مشکلاتی بوجود می آید پس بامست شدن واز خود بیخود شدن می توان گرفتاری ها را از بین بردهرچند برای مدت اندکی ، برخلاف دشمنان شایدمنظورحافظ ازساقی خداوند متعال باشد که از او می خواهد اورا ازخود بیخود تا مشکلات عشق راتحمل کند. برای تحمل سختی های عشق به خدا پناه می برد.

بیت 2
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
معنی بیت
در آرزوی بوییدن بوی خوشی که نسیم صبا در اثر گشودن زلف مشکین او پراکنده می سازد، چه خون دل خوردن هایی نصیب من شد! بازهم می گوید عشق به این آسانی نیست .

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
معنی
در این منزل و در کنار یاران جانی و دوست داشتنی برای من چه جای خوش گذرانی است؟ حال آنکه زنگِ هُشدارِ قافله هر دم، ما را به بارگیری و حرکت فرا می خواند.
منظور ازمنزل دنیاست می گوید باید هرچه زود مراحل سیر وسلوک را آغاز کرد وگرنه اعتباری برای دنیا نیست.


ان شاءالله ادامه درهفته آینده تقدیم خواهدشد


منتظر نظرات دوستان هستیم.

دراین تفسیرازمنابع مختلف ازجمله شرح جلالیان ،سودی،استعلامی و...همچنین دیدگاه خودم